شاه فقيد به کردها چه خيانتی کرد؟ چرا گور به‌ گور؟ نقدی بر سخنان جلال طالبانی، عرفان قانعی‌فرد

jalaltalebaniدر ايام همان شاه بود که هويت کردها، لااقل به‌رسميت شناخته شد، کردها دارای روزنامه کردستان شدند، که منظم انتشار می‌يافت اما بعد از ايام شاه هرگز رسانه‌ای شکل نگرفت، و راديو و تلويزيون کردی هم يادگار ايام شاه است که بعد از ۲۰-۳۰ سال در عراق و ترکيه راديو و روزنامه کردی شکل گرفت، پس شاه، انسانی ضد کرد نبود و برايش اهل سنت و تشيع معنی نداشت؛ بعدها بود که اين داستان‌های سردردآور و بی‌فايده، ادامه يافت.

MSHAH1شايد خوانندگان محترم ، بر من اين خرده را بگيرند ، که به عنوان نويسنده خاطرات جلال طالبانی ، چرا مصلحت را پيشه نمی کنم و سکوت اختيار نمی کنم … اما برای زدودن ابهام ها ، گاهی تذکر تاريخی لازم است . و قصدم از اين مطلب، گشودن کنکاش و بحثی تاريخی است نه در دفاع از شاه و نه در ذم طالبانی ؛ زيرا به گمانم نسل من بايد به ديده شک به تاريخی بنگرد که يا چريک و چپ ها و يا ملی گرا ها و مذهبيون و يا پهلوی محور ها نوشته اند ، بر نسل جوان امروز پرسيدن و شک کردن و پی بردن به کنه مطلب، واجب است نه تعارف و مصلحت و منفعت جستن. و هدفم از اين يادداشت ، طرح پرسش است.

“عصر روز چهارشنبه ۱۱/۳/۹۰ مطابق با ۱/۶/۲۰۱۱ در پارک آزادی شهر سليمانيه ، هزاران نفر از مردم شهرهای مختلف کردستان گرد هم آمدند تا سخنان رئيس جمهور عراق را گوش دهند که ۲ سال ديگر در سن ۸۰ سالگی ، کرسی رياست جمهوری را ترک می کند. سخنان اين پيرکهنه کار سياست ، با دقيقه ای سکوت به ياد شهيدان راه جنبش کردستان در سال ۱۹۷۶ آغاز شد که کردها آن را قيام جديد کردستان عراق می نامند ( زيرا در سال ۱۹۶۱ ساواک و شاه طرح حمايت از جنبش مسلحانه کردستان را اجرا کردند که تا سال ۱۹۷۵ ادامه داشت ).

هرچند که طالبانی با ادای احترام به ياد شهيدان راه آزادی، خاطر نشان کرد که ” خون آنان ، کردستان امروز را در عراق پديد آورده است. امروز روز مبارکی است، روز قيام عليه دشمنان کرد و کردستان که تصور می کردند ديگر قيام کردها را به کلی ريشه کن و خاموش کرده اند و با تاسيس اتحاديه ميهنی کردستان عراق، به تک روی و خودمحوری در حرکت سياسی کرد پايان داده شد و به همين دليل در دنيای مدرن اين روز تاسيس حزب ما، روزی مبارک است، روز ياد حزبی که از انحطاط گريخت و روز ملی کردها است . امروز روزی بود که تصور می شد رها کردن طرح شاه گور به گور – محمد رضا پهلوی – بدين معنی است که قيام در کردستان، ريشه کن شده است و ابر سياه نااميدی و ياس و حرمان بر کردستان سايه افکنده است اما تاسيس اتحاديه ميهنی کردستان، پاسخی انقلابی بود که از ميان مردمان اين ديار، شعله کشيد و از نو مبارزه آغاز شد که کردها تا احقاق همه حقوق خود دست از قيام برنمی دارند [ در اينجا کاملا به هدف اصلی ساخت اين حزب اشاره ای تلويحی داشت . زيرا طالبانی و ابراهيم احمد در سال ۱۹۶۴ عليه خودکامگی و خودرايی و تفکر عشيره ای مصطفی بارزانی اعتراض و انتقاد کردند و بارزانی هم با لشکر کشی نظامی قصد نابودی آنان را داشت و در سال ۱۹۶۶ اين گروه را به سوی حکومت عراق، فراری داد؛ زيرا بارزانی هميشه از سال ۱۹۴۵ که شادروان قاضی محمد خواهان مشارکت سياسی کردهای ايران بود، می خواست که رهبر بلامنازع کرد و کردستان باشد و نمی خواست که حزب يا رهبر ديگری شکل بگيرد. بنا به کتاب خاطرات جلال طالبانی – پس از ۶۰ سال – وی معتقد است که در سال ۱۹۶۵ در تهران تحت نظر ساواک بود و برای دريافت اجازه خروج از کشور مجبور به اعتصاب غذا شد و در سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۰ هم اکثر نيروهای چپ کردستان ، با وی مراوده داشتند و ساواک همواره به جلال طالبانی شک و ترديد داشت و حتی در سالهای قبل از انقلاب، برخی از چريک های سازمان انقلابی حزب توده در اردوگاه وی بودند و بدين سبب چهره مقبول شاه و ساواک نبود و با پيروزی انقلاب اسلامی، در اسفند ۱۳۵۷ به ديدار آيت الله خمينی رفت ] ” …
jalaltalebani
و حال بايد گفت و سوال کرد که شاه فقيد ايران چه خيانتی به کردها کرد ؟

سال ۱۳۲۴ که شاه ، قاضی محمد را به رسميت شناخت و از او دعوت کرد تا در حفظ آرامش کردستان، حکومت مرکزی را ياری دهد. حال روس ها در پشت ماجرا بودند و جمهوری مهاباد اعلام وجود کرد يا خير، خود مبحثی جداگانه است ؛ اما هرچه بود جناح طرفدار انگليس – بنا به روايت يحيی خان صادق وزيری و ديگران – به دور از اطلاع شاه، به اعدام قاضی محمد دست زدند، زيرا تصورشان اين بود که ماموريت روس ها را ناکام می گذارند [ گرچه انگليس برای شادروان قاضی محمد بزرگ، مزاحمی روان پريش – به نام بارزانی – را روانه کرد تا بساط او را بهم بزند و بعدها خود به سينه افسر ايرانی آتش گشود و به آغوش روس ها پناهنده شد ؛ اما قاضی محمد خود به استقبال ارتش ايران رفت تا مبادا عليه امنيت کشور، شخصی مضر معرفی شود و عوامل انگليسی ها به دور از چشم شاه، او را اعدام کردند . و هرگز نه شان و منزلت قاضی محمد با مصطفی بارزانی قابل قياس است – که قاضی رهبری تحصيلکرده و آگاه و ايران خواه بود و بارزانی يک شورشی امی و قبيله ای و ضد کرد و ايرانی – و نه در ان شان و منزلت قرار دارد. قاضی محمد – بنا به گفته صريح سرلشگر فضل الله همايونی در صاحبه با تاريخ شفاهی دانشگاه هاروارد – وقتی که به ديدار نمايندگان حکومت مرکزی رفت، بارزانی و سربازانش به سوی او و ماشين ارتش و جيب همايونی، شليک کردند ؛ زيرا نمی خواستند قاضی به روس ها و تجزيه طلب ها، پشت کند و همين نکته را بعدها، بارزانی در مصاحبه با آدامسون تکرار کرد و قاضی محمد را انسانی ترسو و جبون ناميد ! ]

شاه از شنيدن خبر اعدام ، ناراحت شد و رزم آرا و دوستانش، نيمه شب را بهانه کردند که اعليحضرت را از خواب بيدار نکنند، اما شاه به محض ورود به مهاباد ، نامه ای از زنی چادری – همسر قاضی محمد – گرفت و دستور داد که فرزندان قاضی محمد و
سيف قاضی بورسيه ساواک شوند و علی قاضی هم به آلمان رفت و اين کمک مالی شاه به خانواده قاضی محمد تا روز انقلاب ۱۳۵۷ ادامه داشت [ حال سخن گفتن از همکاری علی قاضی با ساواک هم به بعد موکول کنيم ]

شاه سال ۱۹۶۱ با طرح سری ساواک، قصدش اعمال فشار بر حکومت مرکزی عراق و عبدالکريم قاسم بود که هم از تماميت ارضی ايران دفاع کند و هم سيستم شاهنشاهی را به عراق بازگرداند و اين طرح تا سال ۱۹۷۵ – قرار داد الجزاير – ادامه يافت [ گرچه بعدها سيا و موساد هم به کمک ساواک شتافتند ]
جناب طالبانی در سفارت ايران در بغداد، به شعف آمده بود که ايران می خواهد به انان کمک مالی و نظامی کند ؛ گرچه مصطفی بارزانی خود را رهبر قيام کرد و کردستان ناميد و گوی سبقت را از همگان ربود و در عين خودکامگی ، منتقدان خودش را دشمن کرد و کردستان ناميد و جلال طالبانی و ابراهيم احمد را دست ساز ساواک ناميد [ و بعدها در ۱۹۷۶ جلال طالبانی در کتابش، بارزانی را ديکتاتوری مخلوق شاه و ساواک ناميد ].

از ۱۹۶۴ که جلال طالبانی و ابراهيم احمد ، مقهور تفکر قبيله ای بارزانی شدند، وی دل از ساواک برکند اما ساواک گناهی داشت ؟ در سال ۱۹۵۹ طالبانی در سفارت ايران با نماينده امنيتی ساواک ديدار کرد و شاه ايران را کهنه پرست و ضد کرد ناميد که هم دستش به خون قاضی محمد آلوده است و هم غنی بلوريان و عزيز يوسفی را به زندان افکنده است – کردهايی که به خاطر حزب کمونيست ( توده) به زندان افکنده شده بودند نه کرد و کردستان – ؛ اما وقتی نماينده شاه گفت که هدف شاه حمايت از جنبش کردهاست، طالبانی اولين فردی بود که از فرط خوشحالی در پوست خودش نمی گنجيد. گناه شاه چه بود که طالبانی و ابراهيم احمد و مصطفی بارزانی به کرد و کردستان واقعيت ماجرا را کتمان کردند ؟ و وقتی انشقاق ۱۹۶۴ رخ داد و طالبانی و ابراهيم احمد و گروه انها به ايران فراری داده شدند، گناه شاه بود ؟ شاه می خواست که بارزانی برادر کشی کند و خون و خون کشی راه بيندازد ؟

در سال ۱۹۶۵ که ساواک به طالبانی اجازه خروج از ايران را صادر کرد، و شاه و ساواک به ارتباط گروه طالبانی و تيمور بختيار مشکوک بودند و برحق هم بود اين شک کردن ، اما طالبانی به همه چپ ها و مخالفان شاه پناه داد و شاه از بارزانی نخواست که ۵۰ و اندی نفر گروه حزب دمکرات را تحويل ساواک دهد تا اعدام شوند، و يا به اخراج قاسملو دست يازد و يا کشتن معينی ها و شريف زاده و … ؛ او برای خوش رقصی نزد ساواک، چنين دست به خون کردها آلوده کرد ؛ چرا در ان ايام شاه را گور به گور نخواندند ؟

در سال ۱۹۷۵ بارزانی نزد شاه ايران گفت که من سرباز اعليحضرتم و شاه پدر کردها، چرا در روزنامه اطلاعات با طاهری بيان کرد که ماموريت من تمام شد ؟ در اين ايام ۳ واقعيت تاريخی وجود دارد :

۱. تمام کمک های مالی شاه و ساواک در حساب بانکی سويس ، به جيب مبارک مصطفی بارزانی رفت و برای قيام کردها ، صرف نشد

۲. بارزانی اولين نفر بود که به کرج پناهنده شد و امورات همه کردها تحت اختيار تيمسار منوچهر هاشمی – اداره ۸ ساواک – قرار گرفت . بارزانی مخالف رنجاندن دل شاه و ساواک بود و به هيچ وجه خواهان ادامه قيام نبود و در اينجا بود که طالبانی ، خواهان ادامه جنبش کردها بود. و بارزانی و فرزندانش پيام داده بودند که اگر نتوانيم جنبش کنيم، جنبش ديگران را می توانيم بهم بزنيم

۳. بارزانی تا نزديک انقلاب ، به هيچ وجه نگفت که شاه به کردها خيانت کرد و حتی در ايام پاييز ۱۳۵۷ به نماينده ساواک اظهار می دارد که حاضر است به عنوان سرباز شاهنشاه ، به دفاع از شاه ايران برخيزد و در ماه های اخر بود که بارزانی– که دست طولايی در اتهام ساختن و بهتان زدن دارند – در حالی که از درد سرطان در روی يکی از بيمارستان های واشنگتن بخود می پيچيد ، گفت که شاه و کسينجر کردها را فروخته اند !

آقای جلال طالبانی در سال ۱۹۷۵ و بعدها در مصاحبه های پی در پی ؛ حرکت بارزانی را کهنه پرستانه و دست ساز ساواک و شاه ناميد و بعدها اظهار داشت که نبايد از سروری و بزرگی و عظمت بارزانی غافل بود ؛ و دوباره امروزه اظهار می دارند که از بابت حرکت شان خوشحال هستند . تا پارسال اگر کسی می گفت حرکت کردهای عراق از سال ۱۹۶۱ – ۱۹۷۵ دست ساز ساواک ايران بود و بعدها موساد و سيا به ان پيوستند و بارزانی برای اقناع افکار عمومی مردمان ناآگاه و جامعه سنتی کردستان ان ايام به دروغ متوسل می شد و حرکت خود را ملی گرايی و جنبش خودجوش مردمی کردستان در جهت کردستان بزرگ می ناميد؛ طالبانی کتمان می کرد ، اما امروزه می گويد ” طرح شاه گور به گور شده ” ؛ و اين يعنی اعتراف دوباره به سخن قبلی که اگر کسی به زبان می اورد، او را دشمن کرد و کردستان می ناميدند ، اما شاه که وعده استقلال کردستان بزرگ به کسی نداده بود، سندی هست که غير از اين باشد ؟ شاه که در روز آخر به بارزانی گفته بود، ” من که صرفا به شما کمک کردم و مدتی به حرکت کردها نياز داشتم ، اگر من اين کمک ها را نمی کردم، شما چند ماه هم نمی توانستيد ، دوام بياوريد” ؛ شاه دست از حمايت شست، اما اختيار ادامه جنگ را به خود کردها سپرد ، آيا واقعيت چيز ديگری است ؟ شاه که بسياری از مجروح های جنگ را در بهترين بيمارستان ها مداوا کرد و فرزندان بسياری از پيشمرگه ها را روانه اروپا ساخت و به همه کمک مالی کرد، کدام خيانت ؟

در تابستان ۲۰۰۷ از مسعود بارزانی پرسيدم، ناگهان برافروخته شد و هنری کسينجر را دريايی کثيف خواند ؛ گرچه قبل از ان و بعدها هم توانستم چند لحظه

درباره نویسنده

پست های مرتبط